سه سال گذشت...
دلتنگم... دلتنگ گرفتن دستهات دلتنگ راه رفتن کنارت دلتنگ کوتاه کردن ناخن هات دلتنگ چرب کردن پیشانی و دستات دلتنگ دست کشیدن و شانه زدن به موهای سر و محاسنت دلتنگ بغل کردنت بابا دلتنگ بودن کنارت ، حرف زدن باهات دلتنگم ... دلتنگ اگه دلتنگی سر و شکل داشت ، دلتنگی من شکل یه دیو سیاه بود که به روح و روانم چنگ میزنه .... مرددم بلند ترین شب زندگیم آخرین شب بودنت بود یا اولین شب نبودنت .... سه سال گذشت... سه سالی که اینقدر نزدیکه که انگار دیروز دستات توی دستم بود و انقدر دوره که تک تکمون اندازه سی سال پیر شدیم .... کاش بودی... کاش .... ...