زینب(خودم)زینب(خودم)، تا این لحظه: 31 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

دنیایی از خاطرات

سه سال گذشت...

دلتنگم... دلتنگ گرفتن دستهات دلتنگ راه رفتن کنارت دلتنگ کوتاه کردن ناخن هات دلتنگ چرب کردن پیشانی و دستات دلتنگ دست کشیدن و شانه زدن به موهای سر و محاسنت دلتنگ بغل کردنت بابا دلتنگ بودن کنارت ، حرف زدن باهات دلتنگم ... دلتنگ اگه دلتنگی سر و شکل داشت ، دلتنگی من شکل یه دیو سیاه بود که به روح و روانم چنگ میزنه .... مرددم بلند ترین شب زندگیم آخرین شب بودنت بود یا اولین شب نبودنت .... سه سال گذشت... سه سالی که اینقدر نزدیکه که انگار دیروز دستات توی دستم بود و انقدر دوره که تک تکمون اندازه سی سال پیر شدیم .... کاش بودی... کاش .... ...
9 دی 1403

خوش اومدی عزیز خاله ❤️❤️❤️

این عروسک کوچولویی که بغل فاطمه ساداته چهاردهمین نوه خانواده و دومین خواهرزاده منه و من برای بار دوم خاله شدم ... سید مهدی عزیزم متولد  17  آبان 1403 (ما به آبان پر از حادثه عادت داریم) تو شیرین ترین اتفاق امسالی گل پسر خوش اومدی عزیز خاله ❤️❤️❤️ ...
19 آبان 1403

دوسال گذشت!!!

میدونی دلتنگی برای کسی که دیگه نیست یا رفته چه شکلیه ؟ اینکه وقتی یکی شبیهشه، مثل اون میخنده ، حرف میزنه، راه میره ، بوی عطرشو میده یا حتی تکرار تکیه کلامش رو میشنوی، تو زنده زنده میمیری دوسال گذشت!!! دوسالی که همه مون رو اندازه بیست سال پیر کرد!!! بابایی ..... زمستان منم از نبودنت یخ زده ام !!!! پ ن : شده تا حالا دلتون بخواد صدای کسی رو شده حتی در حد یک کلمه بشنوید؟؟؟ ...
9 دی 1402

همه هستی من تولدت مبارک

بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است آنچنان می فشرد فاصله راه نفسم که اگر زود ، اگر زود بیایی دیر است رفتنت نقطه ی پایان خوشی هایم بود دلم از هرچه و هر کس که بگویی سیر است سایه ای مانده ز من بی تو که در آینه هم طرح خاکستریش گنگ ترین تصویر است خواب دیدم که برایم غزلی می خواندی دوستم داری و این خوب ترین تعبیر است کاش می بودی و با چشم خودت می دیدی که چگونه نفسم با غم تو درگیر است  تارهای نفسم را به زمان می بافم که تو شاید برسی حیف که بی تاثیر است همه هستی من تولدت مبارک منت به سرم می گذارید اگر فاتحه ای نثار روح بابای گلم و عموی نازنینم کنید. ...
3 بهمن 1401

کاش اینجا بودی، همین کنار خودم،

پارسال همین موقع کجا بودیم؟ امروز عصر یادم اومد. پارسال همین موقع انتهای آخرین مسافرت با آقاجان بود.خونه خاله، ما بودیم و یک چشم اشک و یک چشم خون و چهره هامون پر از صبر، تا اثری از شکستنمون تو چهره هامون نباشه؛ تا بابا از چهره هامون چیزی رو نخونن و متوجه چیزی نشن. شبی که ،به روایتی، شب تولدم بود. خونه خاله، بچه ها زحمت یک جشن خانوادگی به یاد موندنی رو کشیدن. امسال بهشت رضا بودیم سر خاک بابا...نه ماه و دوازده روز میگذره از اونی که ازش می ترسیدم. و حالا....یک سال از اون شب میگذره. صرف نظر از تمامی اتفاقاتی که ممکنه از این به بعد در زندگیم باشه و نباشه، تولد امسال سخت ترین، و با ارفاق(و البته مودبانه) بد...
21 مهر 1401

شش ماه سخت و سریع ....

دلم یهو بد جور هواتو کرد ..... بعد نماز خوابم نبرد ..... اتفاقی چشمم به تاریخ افتاد .... پنج شنبه نهم تیر.... درست شش ماه گذشت .... شش ماه سخت و سریع .... همیشه تا بوده خوشی ها زودگذر بوده و سختی ها طاقت فرسا و دیر گذر.... این چه رنجی بود که هم سخت بود و هم مثل برق گذشت .... ممکنه آدم تاریخ رو یادش بره ولی دل چیزی رو از قلم نمیندازه.... دل هیچی رو فراموش نمیکنه. دل تاریخ خودش رو داره. فصل ها از پی هم میگذرند اما من چهار فصل دلم از غم تو پاییز است هر کجا مینگرم جز تو نمی یابم باز بند بند دلم از عطر تنت لبریز است کاش پاییز نگاه تو به بادم میداد تا که رسوا نشوم این همه از درد فراق اوج ابیات غ...
9 تير 1401

از اون شب تلخ یک سال گذشت ....

از اون شب تلخ یک سال گذشت .... یک سال..... و شروع "درد".... از آنجا بود که به معنای واقعی "درد" رو درک کردیم. امان از درد..... داداشیا زود به هم رسیدن و "درد" رو دو چندان کردین . وجودمون در فقدان شما با نوعی تهی بودن عجین شد. تهی بودنی بی نهایت ..... عموی گلم، با یادت هم می تونم خوشترین لحظه هارا داشته باشم، خوش ترین لحظه هایی که کامل نیست و فقط با وجودت کامل می شد.... لحظه هایی که دیگه کامل نمی شه.... ان شاء الله اونجا در کنار هم ، همنشین اباعبدالله(ع) باشید. دردا که فراغ ناتوان ساخت مرا در بستر ناتوانی انداخت مرا از ضعف چنان شدم که بر بالینم صدبار اجل آمد و نشناخت...
28 ارديبهشت 1401

چقدر همه چی از پارسال تا امسال عوض شد ....

ماه رمضان 1442..... تقریبا هر شب بابا با تاکید میگفتن من رو دم اذان بیدار نکنین. نیم ساعت زودتر بیدارم کنین؛ کاردارم. عموهادی آقا رو از کنار آقا جان تو تماسای تصویری می دیدم تا مجبور به حرف زدن نشن. دعای ثابتمون سلامتی عموهادی آقا و آقاجان بود.... و حالا، ماه رمضان 1443..... یک ماه دیگه سالگرد فوت عموهادی آقاست و نزدیک چهار ماه از رفتن بابا میگذره.... چقدر همه چی از پارسال تا امسال عوض شد .... چقدر تو این سحرا، روزا و شبا جاشون بینمون خالیه.... ان شاءالله همنشین حضرت پدر باشند. پ ن : عکس اول شب جمعه ای در رمضان 1443 و عکس دوم متعلق به سحر گاهی ست در رمضان 1442 ...
26 فروردين 1401

دلتنگتم بابا

پدرم نیستی اما.... همه جای زندگیم یاد توست در خیالم جاری ، در نوشته هایم پنهان اما من تو را کنارم می خواهم دقیقا جایی که باید باشی و ندارمت .... دلتنگی واژه ی کوچکی ست برای توصیف بخش کوچکی از حالمان . چه میشود کرد که واژه ها توان توصیف ندارند دلتنگتم بابا سال نو داره میاد .... اما بدون تو .... کاش نیاد ...
26 اسفند 1400