زینب(خودم)زینب(خودم)، تا این لحظه: 33 سال و 11 روز سن داره

دنیایی از خاطرات

هشت روز از نبودت میگذره باباجانم

بعد بابام ، اولین ها شروع شد، اولین شب تنهایی، شب اول قبر بابا، اولین بار رفتن خونه عمو بدون بابا، اولین بار رفتن به خیرآباد بدون بابام و .... اولین ها یکی یکی ردیف شدن. دیشب اولین زیارت بعد بابام رو رفتم. وقتی بابام بود، با اینکه نمیتونست بیاد حرم، جرات نداشتم به نیابت ازش زیارت و نماز بخونم . دیشب اولین زیارت رو به نیابت از بابام خوندم. اولین واقعه و یس  رو برا روح بابام خوندم از شنیدن واقعه و یس و زیارت عاشورا دلم آتیش می گیره هشت روز از نبودت میگذره باباجانم من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون پنهان...
17 دی 1400

از تو نوشتن خیلی سخته

از تو نوشتن خیلی سخته تو بیمارستان دستت رو گرفتم و گرمای وجودت دستای سردم رو گرم کرد تو سالن تطهیر یخ داشتم و پر استرس، ولی اونقدر سرد بودی که هنوز سردی صورتت رو تو دستام حس میکنم. خاک سرد مدفنت هم گرمم نمیکنه جسم بابا جانم ، تمام هستی من، زیر خاکه و من هستم. بابام همیشه میگفت زینب پرونده پزشکی منه. من پرونده های پزشکی بابام رو از گوشی پاک میکنم  و بیرون میریزم. با خودم چکار کنم!!! بعد این عکس برای آخرین بار ناخنای بابام رو کوتاه کردم . آخه ناخنای بابام بلند که میشد تندی میشکست چند وقته هیچی گرمم نمیکنه ...
14 دی 1400

سیزدهمین نوه خانواده و دوازدهمین برادر زاده م

. سلام کوچولوی عجول دوست داشتنی...خوش اومدی عزیزم و دنیامون زیباتر کردی... معرفی میکنم ایشون سید امیر‌مهدی هستند. برادر بهار ساداتمون سیزدهمین نوه خانواده و دوازدهمین برادر زاده م متولد صبح ۱۱ تیر ۱۴۰۰ @m.a2013 @srnkh2010.1370 ...
12 تير 1400

برای شادی روح عمو نازنینم، منت به سرم گذاشته فاتحه ای بخونید. متشکر

. این دیگه خواب نیست. یه بیداری تلخه...به تلخی مرگ.... چرا این غم کم نمیشه؟ من هنوز با دیدن عکستون هر روز می سوزم. چرا جرات نمی‌کنم به چشماتون تو عکس نگاه کنم؟ با دیدن اون چشمای پر از زندگی، مجبورم نبودنتون رو قبول کنم. . کلا از این سبک خوابا می‌دیدم. تو خواب همش آرزو می‌کردم که خواب باشم. لذت بخش بود اون موقع که می‌فهمیدم همش خواب بوده...ولی حالا بیدارم. بارها آرزو کردم کاش خواب باشه.... کاش خواب باشه.... ولی الان که نزدیک چهل روز از رفتنتون می‌گذره روز به روز امیدم، ناامیدتر میشه.... . عمو، موهاتون رو تو عکس لمس کردم. به نرمی موهای خودتون نیست که همیشه بهم می‌ریختمشون. دلم ...
3 تير 1400

روحتون شاد عموی قشنگم

. چه تلخه از دست دادنتون، چه سخته رفتنتون و چه دردناکه پذیرفتن اینکه دیگه قرار نیست چشمم به چشمتون بیفته ... یه چیزی تو عمق وجودم میخواد نبودتون رو انکار کنه ... به هرجا نگاه میکنم یه خاطره یادم میفته... هیچوقت کمتر از "گل عمو" بهم نگفتین... دلم آتیشه، خدا به داد دل بچه هاتون، خواهرا و برادراتون برسه... روحتون شاد عموی قشنگم خیلی دلم براتون تنگه ...
1 خرداد 1400