زینب(خودم)زینب(خودم)، تا این لحظه: 33 سال و 10 روز سن داره

دنیایی از خاطرات

روحتون شاد عموی قشنگم

. چه تلخه از دست دادنتون، چه سخته رفتنتون و چه دردناکه پذیرفتن اینکه دیگه قرار نیست چشمم به چشمتون بیفته ... یه چیزی تو عمق وجودم میخواد نبودتون رو انکار کنه ... به هرجا نگاه میکنم یه خاطره یادم میفته... هیچوقت کمتر از "گل عمو" بهم نگفتین... دلم آتیشه، خدا به داد دل بچه هاتون، خواهرا و برادراتون برسه... روحتون شاد عموی قشنگم خیلی دلم براتون تنگه ...
1 خرداد 1400

پرچم حرم مطهر امام رضا (ع)

امشب ما مهمان عزیزی داشتیم امشب میزبان پرچم حرم مطهر امام رضا (ع) بودیم. امیدوارم به حق صاحب این پرچم، همه ی بیماراشفا پیدا کنند و شر این بلای بزرگ و آزار دهنده از سر مردم ایران و جهان کم بشه تا بتونیم در آرامش به حرم بریم، بدون دلهره همدیگه رو ببینیم و دست همدیگه رو بگیریم. دلم تنگ شده واسه دورهمی و دید و بازدید، واسه نشستنی بی دلهره کنار عزیزان التماس دعا ...
19 شهريور 1399

محمد مهدی به دنیا اومد

    ....و برای یازدهمین بار، عمه شدم سید محمد مهدی گلم، متولد صبح 16 آبان ماه 98 به عنوان دوازدهمین نوه ی بابام چشم به جهان گشود... قربونش بشم عمه جونم...خوش اومدی فدات شم...           ...
16 آبان 1398

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید

. ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش . . روزای آخریه که تو این فضا قدم میزنم و چهارده سال خاطره و شادی و خوشی و ناخوشی و خیلی تجربه های متفاوت داشتم. دل کندن از اینجا به قدری سخته که توانایی بیانش ازم گرفته شده. امام رضا طلبیده و ان شاءالله خودش دلمونو آروم کنه و دشواری های راهمونو برامون آسون کنه ...
13 تير 1398

بهار به دنیا اومد

یازدهمین نوه هم به خانوادمون اضافه شد و من برای دهمین بار عمه شدم. بهار عزیزم متولد 6 فروردین 98 سالمون رو با تولدت شیرین کردی عزیزم ...
6 فروردين 1398

فاطمه به دنیا اومد

    و اینک، من، بعد از مدت ها عمه شدن، خاله شدم.... حالا علاوه بر عمه ی مهربون بودن، خاله جونی هم هستم... فاطمه سادات گلم متولد 30 آبان 97 خوش اومدی عزیز خاله... بدون شک تو، یکی از شیرین ترین اتفاقات سال 97 هستی...             ...
30 آبان 1397